منبع: مجله آتلانتيک
http://www.shabakeh-mag.com/Articles/Show.aspx?n=1003665&p=2
|
هر روز در حدود صد مطلب را از سايتهاي خبري و وبلاگهاي مختلف از طريق Feed دريافت ميكنم.
گذشته از اينكه ميدانم به خواندن دقيق تكتك آنها نميرسم، حتي مرور كردن آنها نيز وقت قابل توجهي
ميطلبد و برايم تبديل به يك گرفتاري روزمره شده است. چرا از مرور كردن لااقل بخشي از اين محتوا
صرفنظر نكنم؟
پاسخ براي من نيز همچون بسياري ديگر از كاربران چندان واضح نيست. ترس از دست دادن مطالب
جالب و آموزنده (بله، ترس) يكي از اين دلايل است، اما تنها دليل نيست. طبعاً مطالعه آنلاين با اين
حجم و سرعت، بر عادتهاي انسان تأثير ميگذارد.
معمولاً درباره آثار بازي كردن طولانيمدت با كامپيوتر يا تبعات فرهنگي و اجتماعي
سرگرميهاي كامپيوتري زياد ميخوانيم و ميشنويم، اما آيا انديشيدهايم كه كارهايي
مثل «مطالعه» آنلاين يا «تحقيق» آنلاين چه اثري بر ما ميگذارند؟ اين نوع فعاليتها،
برخلاف سرگرميهاي كامپيوتري متداول، در فرهنگ عمومي بار ارزشي مثبت دارند
و ممكن است آنها را كاملاً مفيد و بيضرر بدانيم. اما «پاكترين» كاربران اينترنت
و كامپيوتر هم از نظر ذهني در خطرند. مانند هميشه، شيطان در جزئيات لانه كردهاست
و اين بار «سيطره كميت»، كيفيت مطالعه و تفكر ما را تهديد ميكند.
وقتي روي پاياننامهام كار ميكردم، همراه با دوستانم ساعتها پشت كامپيوتر
مينشستيم و هر بار دهها مقاله دانلود ميكرديم. ميدانيد هر كدام از ما چند تا از آن
مقالهها را خوانديم؟ شايد بهترين ما حداكثر در تمام دوران كار روي پاياننامهاش كمتر
از سي مقاله خواندهباشد.
اين اشتياق شديد براي به دست آوردن منابع، با ظرفيت رو به افول ما براي جذب محتوا،
چه در قالب خواندن يا حتي ديدن يا شنيدن تناسبي ندارد. از سوي ديگر نميتوان
موهبتهايي را كه فناوري جديد به ما عرضه ميكند كنار بگذاريم، به اين دليل كه
ظرفيت جذب كردن تمام آنها را نداريم.
خواندن اين مقاله را يك فيزيكپيشه كه در مؤسسه فيزيك نظري Perimeter
سرگرم پژوهش است، در وبلاگش توصيه كرده بود. او مينويسد: «اگر ميخواهيد
تنها يك مقاله بخوانيد، اين مقاله را بخوانيد.» |
«ديو! صبر كن. ممكن است صبر كني؟ صبر كن ديو.
ميشود صبر كني ديو؟» با اين كلمات ابركامپيوتر HAL
در صحنهاي معروف و بسيار كنايهآميز در اواخر فيلم
«2001: يك اوديسه فضايي» استنلي كوبريك، به فضانورد
سنگدل، ديو بومن التماس ميكند. بومن كه توسط اين
ماشين معيوب تقريباً تا مرز مرگ در اعماق فضا رفته است،
با آرامش و خونسردي مدارهاي حافظه كنترلكننده آن
را قطع ميكند.
مغز هال با درماندگي ميگويد: «ديو، دارم حافظهام
را از دست ميدهم.» و ادامه ميدهد: «ميتوانم
حسش كنم. ميتوانم حسش كنم.»
من هم ميتوانم حسش كنم. در چند سال اخير به
طور ناخوشايندي حس ميكردهام كه كسي يا چيزي
در حال بازسازي مغز من، طراحي دوباره مدارهاي
عصبي و تغيير برنامه حافظهام است. حافظه من
(تا جايي كه ميدانم) از بين نرفته، اما در حال تغيير
است. ديگر به شيوه سابق نميانديشم. اين مسئله
را هنگام مطالعه، قويتر از هر زمان ديگر حس ميكنم.
قبلاً به آساني ميتوانستم در يك كتاب يا مقالهاي طولاني
غوطهور شوم. ذهنم درگير جريان روايي متن يا تغيير
جهتهاي استدلال ميشد و ساعتها در امتداد رشتههاي
طولاني نثر پرسه ميزدم. اكنون ديگر به ندرت چنين چيزي
رخ ميدهد. معمولاً بعد از دو يا سه صفحه تمركزم از
بين ميرود، آشفته ميشوم، رشته موضوع را از دست
ميدهم و به دنبال كار ديگري ميگردم تا انجام دهم.
حس ميكنم گويي همواره مغز خودسرم را به زور به
متن برميگردانم. مطالعه ژرفي كه قبلاً به طور طبيعي
حاصل ميشد، اكنون تبديل به يك ستيز شده است.
فكر ميكنم بدانم كه ماجرا چيست. اكنون بيش از يك
دهه است كه زمان زيادي را به صورت آنلاين سپري ميكنم،
در پايگاه دادههاي بزرگ اينترنت جستوجو ميكنم،
چرخ ميزنم و گاهي هم چيزي بر آن ميافزايم.
براي من به عنوان يك نويسنده، وب موهبتي
خداداد بوده است. پژوهشي را كه زماني مستلزم
صرف كردن چندين روز در قفسهها يا اتاقهاي
نشريههاي كتابخانهها بود، اكنون در چند دقيقه ميتوان
به انجام رسانيد. با شمار اندكي جستوجو به وسيله
گوگل و چند كليك سريع بر هايپرلينكها، حقيقت افشا
شده يا نقل قول مختصر و مفيدي را كه در پياش
بودهام به دست ميآورم.
حتي هنگامي كه مشغول كار نيستم، تنها به همان
ميزان زمان كار احتمال دارد كه در حال كاويدن بيشههاي
اطلاعات وب نباشم: كارهايي مانند خواندن و نوشتن ايميل،
مرور كردن عنوانهاي خبري و پستهاي وبلاگها، تماشاي
فايلهاي ويديويي و گوش دادن به پادكستها يا فقط رفتن
از لينكي به لينك ديگر. (برخلاف پاورقيها كه گاهي اين
نوع مطالب به آنها پيوند دارند، هايپرلينكها فقط به كارهاي
مرتبط اشاره نميكنند، بلكه شما را به سوي آنها ميرانند.)
براي من نيز همانند ديگران اينترنت در حال تبديل شدن به
رسانهاي جهاني است؛ مجراي بيشتر اطلاعاتي كه از
طريق چشمان و گوشهاي من به سوي ذهنم جاري ميشود.
مزاياي دسترسي بيدرنگ به چنين مخزن عظيمي از اطلاعات
بسيارند و تاكنون به تفصيل درباره آنها شرح دادهشده و در
جاي خود نيز مورد تحسين قرار گرفتهاند.
كلايو تامپسون از ماهنامه وايرد مينويسد:
«توانايي حافظه سيليكوني در به ياد آوري بدون نقص ميتواند
موهبت بزرگي براي تفكر باشد.» اما اين موهبت بهايي دارد.
همان گونه كه مارشال مكلوهان، نظريهپرداز رسانه، در دهه 1960
خاطر نشان ساخت رسانهها فقط مجراهاي منفعل
اطلاعات نيستند. آنها خوراك انديشه را فراهم ميآورند،
اما در ضمن فرآيند انديشيدن را نيز شكل ميدهند و ظاهراً
كاري كه اينترنت انجام ميدهد، پراكندن توانايي من در تمركز
و تفكر ژرف است.
اكنون ذهن من انتظار دارد اطلاعات را به همان شكلي دريافت
كند كه اينترنت توزيع ميكند: در قالب جريان سريعي از الفاظ.
پيش از اين، غواصي بودم در درياي واژگان. اكنون همچون
شخصي كه سوار بر يك جت اسكي است، بر سطح آن دريا با شتاب در حركتم.
من تنها كسي نيستم كه اين وضع را دارد.
وقتي با دوستان و آشنايان خود (كه اكثراً در كار ادبيات هستند)
از آشفتگيهايم در هنگام مطالعه ميگويم، بسياري از آنها
ميگويند تجربههاي مشابهي دارند. هرچه بيشتر
از وب استفاده ميكنند، براي حفظ تمركز بر نوشتههاي طولاني
بيشتر مجبورند تقلا كنند. برخي از بلاگرهايي كه نوشتههايشان
را دنبال ميكنم نيز اخيراً به اين پديده اشاره ميكنند.
Scott Karp كه نويسنده وبلاگي در زمينه رسانههاي آنلاين است،
به تازگي اقرار ميكند كه خواندن كتاب را به كلي كنار
گذاشتهاست. وي مينويسد: «در كالج دانشجوي درخشاني بودم
و قبلاً يك كتابخوان سيريناپذير بودم.»
او ادامه ميدهد: «چه اتفاقي افتاد؟»
در پاسخ، او بر اين پندار است
كه: «شايد دليل اين كه تمام مطالعه من روي وب است،
آن نباشد كه شيوه خواندنم تغيير كرده
(يعني اين كه فقط در پي آسودگي هستم)
بلكه شايد دليلش آن باشد كه شيوه انديشيدنم عوض شدهاست.»
Bruce Friedman نيز كه به طور منظم در وبلاگش
درباره استفاده از كامپيوترها در پزشكي مينويسد،
توضيح ميدهد كه اينترنت چگونه عادات ذهني او را دگرگون
كردهاست. وي در اوايل امسال نوشت: «اكنون تقريباً به
كلي توانايي خواندن يك مقاله بلند و غرق شدن در آن
را از دست دادهام، چه روي وب و چه به شكل چاپي.»
فريدمن كه يك پاتولوژيست است و مدتي طولاني
عضو هيئت علمي دانشكده پزشكي دانشگاه
ميشيگان بودهاست، در گفتوگويي تلفني با من
نوشته خود را به دقت شرح داد. وي گفت فكر كردنش
يك حالت «استاكاتو» (نام يك تكنيك نواختن مقطع در موسيقي)
پيدا كردهاست و با اين تعبير به شيوهاي اشاره داشت
كه قطعههاي كوتاه متن را از چندين منبع آنلاين به سرعت ميپيمايد.
وي تصديق كرد: «ديگر نميتوانم جنگ و صلح را بخوانم.
توانايياش را از دست دادهام. حتي يك پست وبلاگ كه
بيش از سه يا چهار پاراگراف باشد، برايم خيلي زياد است
كه بخواهم به طور دقيق دركش كنم.
به طور سطحي ميخوانمش.»
اين حكايتها به تنهايي چيز زيادي را ثابت نميكنند
و ما هنوز در انتظار آزمايشهاي عصبشناختي
و روانشناختي بلندمدتي هستيم كه تصوير
دقيقي از چگونگي تأثير اينترنت بر شناخت به دست دهند.
اما مطالعهاي روي عادتهاي كاوشهاي آنلاين
كه به وسيله پژوهشگران University College لندن
صورت گرفته و به تازگي انتشار يافتهاست، اشاره بر آن دارد
كه ممكن است ما در ميانه تحولي بنيادين در شيوه خواندن و انديشيدنمان باشيم.
|